شاهنامه تبعیض نژادی و توهین و هتک حرمت اقوام و زنان
شخصیت واقعی فردوسی در شاهنامه با توهین به اقوام و زنان و تبعیض نژادی در آن نمایان است.
شاهنامه یعنی تبعیض نژادی و توهین و هتک حرمت اکثر اقوام و نقض حقوق زنان و بی ارزش دانستن آنها. در اینجا نمونه اندکی از اشعار توهین آمیز صورت گرفته به بعضی از اقوام و نیز زنان ذکر شده است.با مراجعه به شاهنامه و مطالعه آن عمق نفرت از اکثر اقوام(تورکها-بلوچها-کردها-گیلک ها-لرها-اعراب و...)مکرراً دیده می شود.
ترك ستيزي در شاهنامه فردوسی
توهين به نژاد ترك و نفرت از تركها در بسياري از بيت هاي شاهنامه وجود دارد مانند:
سخن بس کن از هرمز ترک زاد که اندر زمانه مباد این نژاد...
که این ترک زاده سزاوار نیست کس اورا به شاهی خریدار نیست
که خاقان نژاداست و بد گوهر است به بالا و دیدار چون مادر است
اشاره اي است به قباد فرزند انوشيروان كه مادرش ترك نژاد بود و بعد از انوشيروان به پادشاهي رسيد مادر قبادهُرمزچهارم(كه بنام "قاقم"يا"تاكوم"يا "قاين"ازاو ياد شده)منسوب به امپراطوري"گوی تورک(ترک آسمانی)"بود.انوشیروان جهت رفع خطر"ایستمی خاقان"،هرمزچهارم را جانشین خود ساخت در جاي ديگر ميگويد:
ابا سرخ ترکی،بدی ،گربه چشم توگفتی دل از رده دارد به خشم
که آن ترک بد ریشه و ریمن است که هم بد نژاد است و هم بد تن است
تن ترک بد ذات بی جان کنم زخونش دل سنگ مرجان کنم
از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت
چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟! که زاینده را بر تو باید گریست
بُود ترک،"بد طینت" و " د یو زاد" که نام پدرشان ندارند یاد
در جايي هم هرمز از يكي از بزرگان و پيران دربار سوالاتي مي كند كه اين شخص جواب مي دهد
بپرسید هرمز، زمهران ستاد که از روزگاران چه داری بیاد
چنین داد پاسخ بدو مرد پیر که ای شاه گوینده و یاد گیر
بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین (منظور از چين تركستان مي باشد)
بدو گفت بهرام:ای ترک زاد به خون ریختن تا نباشی تو شاد
تو خاقان نژادی نه از کیقباد که کسری ترا تاج بر سر نهاد
همانطور كه مي دانيم هرمز چهارم از عادل ترين پادشاهان ساساني است ولي چون مادرش ترك نژاد است بنابر این از نظر فردوسی مجرم است
ابوالقاسم فردوسی، ترکان فاتح در عالم واقعيت را، در عالم خیال مغلوب میکند و به عقده گشائی شفانیافته تا به امروز در مریدان خود میپردازد:
وزین روی ترکان همه برهِنه برفتند بی اسب و بار و بُنه
رسیدند یکسر به توران زمین سواران ترک و سواران چین..
ز ترکان جنگی فراوان نماند زخون سنگها جز به مرجان نماند
سپهدار ایران به ترکان رسید خروشی چو شیر ژیا ن بر کشید
ز خون یلان سیر شد روز جنگ بدریا نهنگ و به خشکی پلنگ
بلوچ كشي در شاهنامه
او از بلوچ كشي انوشيروان به نيكي ياد كرده و گفته
سراسر بشمشیر بگذاشتند ستم کردن ِ"لوچ" برداشتند
بشد ایمن از رنج ایشان جهان "بلوچی" نماند آشکار و نهان!
همه رنج ها خوار بگذاشتند در و کوه را، خانه پنداشتند!
ازاینان فراوان و اندک نماند! زن و مرد و جنگی و کودک نماند!
گيلك و ديلمي ستيزي
انوشیروان"دادگر" ذهن بيمار فردوسي بسرعت برگیلان و دیلم تاخته،داد آنان را هم در می آورد و این قوم هم از گزندش مصون نمی ماند
زگیلان تباهی فزونست از این ز نفرین، پراکنده گشت، آفرین
از آن جا یگه سوی گیلان کشید چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید...
چنین گفت کای- در ، ز خُردوبزرگ نباید که ماند پی ِشیر گرگ
چنان شد ز کشتن همه بوم رَست که از خون همه روی کشور بشُست
زبس کُشتن و غارت و سوختن خروش آمد و نا لۀ مرد و زن
زکشته به هرسویکی توده بود گیاها، بمغز سرآلوده بود
بد نبا ل این عدالت گستری و دادگری شاهانۀ انوشیروان :
زگیلان هرآنکس که جنگی بُدند هشیوار و ،باداد، و سنگی بدند
ببستند یکسر همه دست خویش! زنان از پس و کودک خُرد پیش
اگر شاه را دل ز گیلان بخَست ببُریم سرها زتن- ها بدَ ست
دل شاه خشنود گردد مگر چو بیند بریده یکی توده سر
برایشان ببخشود شاه جهان گذشته شد،اندر دل او نهان
نوا خواست از گیل و دیلم دو صد کزان پس نگیرد کسی راه بد
هندی کُشی:
فردوسی "پاک زاد" در بارۀ فتح خیالی هندوستان، و زهر چشم گرفتن از آنان بوسیلۀ انوشیروان "دادگر" که با لشکرش طی الارض میکرده، می گوید:
و ز آن جایگه شاه لشکر براند به هندوستان رفت و چندی بماند...
بفرمان، همه پیش اوآمدند بجان هرکسی چاره جو آمدند
زدریای هندوستان تا دو میل در م بود و دیبا و اسبا ن و پیل
بزرگان همه پیش شاه آمدند زدوده دل و نیکخواه آمدند
برسید کسری و بنواخت- شان بر اندازه بر، جایگه ساخت- شان
بدل شاد برگشت از آن جا یگاه جهانی پر از اسب و فیل و سپاه
فردوسی،به مسایل زمانش بُعد اسطوره ای داده ، و با تحریف نام و محتوای اساطیرهندی، آنها را ایرانی تلقی کرده، نام اقوام را مبدل به افراد نموده است: "تو- ای- ری – یا" ی هندی را "تور" نامیده و بخطا و به عمد جد ترکان، قلمداد کرده و :"سائی- ری- ما" ی هندی را "سَلم "یعنی جد سامی ها (اعراب، یهودیان،آرامیها و -،و..) نامیده و :" آ ایری- یا " را بنام" من در آوردی"ایرج" جد ایرانیا ن گفته تا چیزی از اسطورۀ : "سام و حام و یافَث" تورات و قران کم نیاورد!
در ضمن جهت تشدید کینه های قومی، باوجود آنکه میداند که آژداها(ک) ربطی به سامی ها ندارد، اورا با نام جعلی"ضحاک"عرب قلمدادکرده، جد پنجم"رستم"دستان رقم میزند، رستمی که از نظراو ایرانی نیست! اما پاسدار ایران است! اسفندیار در تبلیغ دین زردشتی و رَجَز خوانی و تفاخر نژادی خود، چنین رستم دستان را تحقیر میکند.
که دستانبد گوهر،ازدیو زاد بگیتی فزون زین ندارد نژاد
که ضحاک بودش به پنجم پدر ز شاهان گیتی بر آورد سر...
تو از جادوئی زال گشتی در ست و گرنه تن تو همی "دخمه" جُست
شاهنامۀ فردوسی مشحون از عرب کُشی و کرد کُشی و بلوچ کُشی و لرکُشی و . ..وجنگ مداوم دو قوم اسطوره ای ایرانی و تورانی است اساس شاهنامه بر برتري نژادي و قومي بنا نهاده شده است نه برابري و انسانيت كلمه نژاد در شاهنامه هزاران بار تكرار شده است.
فردوسي زماني كه چشم به سكه هاي سلطان محمود داشت و فكر مي كرد با پايان شاهنامه سلطان ترك تا زانو بر روي او طلا خواهد ريخت بيت هاي بسياري در مدح و ثناي وي سرود و او را سلطان ايران و توران هند و سند از كابل تا زابل خردمند و دانش راي خطاب كرد ولي زماني كه مورد بي توجهي سلطان محمود قرار گرفت و حتي يك سكه سياه هم گيرش نيامد (گرچه الان صدها خيابان و ميدان و مدرسه و دانشگاه بنامش شده) شروع به توهين به سلطان محمود و نژادش نمود.
توهین به جایگاه پاک زنان در شاهنامه
مكن هيچ كاري به فرمان زن-----كه هرگز نبيني زني رأي زن
زن و اژدها هر دو در خاک به ----- جهان پاک از این هر دو ناپاک به
زنان را ستایی سگان را ستای ----- که یک سگ به از صد زن پارسای
پس پرده هر که دختر بود ----- اگر تاجدار است بد اختر است
چون زن زاد دختر دهیدش به گرگ----- که نامش ضعیف است و ننگش بزرگ
به اختر كس آن دادن كه دخترش نيست--چو دختر بود روشن دخترش نيست